پــــــدر...
پدر دستای گرمت چرا سرده ؟؟؟....
پاهای پیرت دیگه خالی از درده...
پدر چرا چراغ خونمون دیگه خاموشه؟؟....
چرا هر کیو اینجا می بینم سیاه می پوشه؟؟....
پدر نوازشم کن اگه بیداری....
تو گفتی تا که هستم امنیت داری....
پدرم صبرم تمومه نگو رفتی....
ببین تو آخرین سفر منو تنهام گذاشتی...
پدر جونم پدر عمرم پدر سالار خونه پدر رفتی سفرت تا ابد یادم می مونه....
پدر صدام بزن صداتو می خوام پدر نفس بکش هواتو می خوام....
هنوز چشمای من باور نداره که باباست، داره اشکم در میاره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تـَنـهـا نـوشــت:
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۰ ساعت 22:41 توسط خواهران تنها
|
تو برو پیچک من